انتقال وبلاگ











حيف كه مانده پيش من، خاطراه ات بجاي تو...

خسته تر از صداي من، گريه بي صداي تو
حيف كه مانده پيش من، خاطراه ات بجاي تو

رفتي و آشناي تو، بي تو غريب ماند و بس
قلب شكسته اش ولي، پاك و نجيب ماند و بس

طعنه به ماجرا بزن، اسم مرا صدا بزن
قلب مرا ستاره كن، دل به ستاره ها بزن

تكيه به شانه ام بده، دل به ترانه ام بده
راوي آوراه گي ام، راه به خانه ام بده

خسته تر از صداي من، گريه بي صداي تو
حيف كه مانده پيش من خاطراه ات، بجاي تو

يكسره فتح مي شود، با تو اگر خطر كنم
سايه عشق مي شوم، با تو اگر سفر كنم

شب شكن صد آينه، با شب من چه مي كني؟
اين همه نور داري و ، صحبت سايه مي كني

وقت غروب آرزو، بُهت مرا نظاره كن
با تو طلوع مي كنم، ول وله ي دوباره كن

بي تو چه فرق مي كند، زنده و مرده بودنم
كاش خجل نباشم از، زخم نخورده بودنم

خسته تر از صداي من، گريه بي صداي تو
حيف كه مانده پيش من، خاطراه ات بجاي تو

رفتي و آشناي تو، بي تو غريب ماند و بس
قلب شكسته اش ولي، پاك و نجيب ماند و بس


< اين ترانه نمي دانم مال كيه؛ اما دوستش دارم. >



ساكت نشسته ام باز...

حرف ام آنقدر بلند است،
كه به جمله اي،
در انتها،
نمي رسد.
ساكت نشسته ام باز،
تو بگو ...


تو باعث شده ای...




تو باعث شده ای که آدمی از آدمی بهراسد.
تراشنده ی آن گنده بتی تو
که مرا به وهن در برابرش به زانو می افکنند.



[ احمد شاملو / مدايح بی صله / صفحه 61 / انتشارات زمانه ]



نزديک است؟

این دل، بی تاب است.
دیوانه است،
های، می خراشد خود را،
های، می تراشد ذهن را،
منتظر است،
نزديک است؟...


دور، دور...

تو، اي من،
راه دور مرو، من همينجايم،
نزديک نبش جمله زندگي،
تو، اي من،
گر خواستي دور زني،
دور، نبش جمله ما بسيار است...


حادثه ي بي هنگام...

در آغاز، نمی دانم،
از كدامين حادثه ي بي هنگام،
گريستي...
که اينگونه چشمانت،
ناخواسته، غروب را آبستن است.

حرفي بزن،
كه رخوت اين سوز و درد را،
با  ياد موج موج دامنت در باد،
در دورترين فراموشي تاريخ بسپارم.

چيزي بگو،
كه شعله شعله ي عشق را،...
از چشمان تو،...
تا دورترين اختران، به رهايي خويشتن،
فروزان كنم.

اينجا، نگاه من...
در امتداد سكوت خاطرمان تهي ست.
در دستهاي تو شايد،
خفته!...
موعود رويش نجات بخش اين غريب.

در انتها، نمی دانم،...
از كدامين حادثه ي بي هنگام،
جز گره خوردن دستهایمان،
در گرگ و ميش لحظه ي ديدار...
پايان مي شويم؟...



پشت اين شيشه ...

گوشم، بدهکار نيست،
آرام می گويي برو ...
من اينجا، چسبيده ام.
پشت اين شيشه لعنتی ...


برای توست...

وجدان،
گیر است!
درست روی گردن.
نفس ها تند.
گوشم صدا کرد،
لعنت بر من...


روز پدر!...

امروز برای خودم تعارفی خریرم.
تصویرم بود، روی شيشه ویترین...
می گفت،
زیباست برایم...